صاعقه عشق
یکی را دوست میدارم ولی او باور ندارد.
خدايا هروقت دلم برايت تنگ مي شود،پيراهني از ابر مي پوشم،بر تخته سنگي مي نشينم و با تو حرف مي زنم.هر كلمه تكه اي از قلب من است؛گاه سرخ،گاه كبود،گاه سپيد.اولين كلمه را كه بر زبان مي آورم،جهان خالي از جمعيت مي شود و من مي مانم و تو و درختان و كوههايي كه برايم شعر مي خوانند. خدايا،گناهان بي پايانم نمي گذارند آرام باشم.دلم مي خواهد هر روز،روز تو باشد و از خواب كه برمي خيزم،دستان تو را بگيرم و از دره هاي عميق گمراهي به سلامت عبور كنم.افسوس كه شيطان يك لحظه هم مرا رها نمي كند و با اصرار شاخه هاي پر از سيب و خوشه هاي گندم را به دستم مي دهد. خدايا،چقدر بد است كه پيش چشمان تو لباس گناه را بر تن كنم و با شيطان چاي بنوشم.من چقدر تاريكم كه اين همه خورشيد را در اطرافم نمي بينم و از ستارگان مهربان رو بر ميگردانم.چقدر بد است كه در آغوش دريا باشم و از تشنگي تلف شوم! خدايا،اي آبي تر از آسماني كه بالاي سرم چرخ مي خورد و اي بزرگتر از بزرگترين آرزوي آدميان!اي آنكه لطف تو از دعاهاي سبز مادرم بي كرانه است!اي ترانه ماندگار، بي تو روزگار زشت و تحمل ناكردني است.بي تو نردبانها مرا به پشت بام ملكوت نمي رسانند.بي تو تابستانهاي بوشهر زيبا نيست. خدايا،آيا وقتي بعد از خوابي طولاني در جهاني ديگر بيدار مي شوم،چشمانم به چشمان تو خواهد افتاد؟ آيا مي توانم تو را با نام كوچكت بخوانم؟ آيا مي توانم بي واژه با تو حرف بزنم؟ آيا رايحه بكر بهشت بر مشامم خواهد رسيد؟ آيا مي توانم دوستانت را ببينم؟ آيا گناهانم را به آنها نشان خواهي داد؟ آیا... یه پسر و دختر کوچولو داشتن با هم بازی میکردند. پسر کوچولو یه سری تیله داشت و دختر کوچولو چندتایی شیرینی با خودش داشت. پسر کوچولو به دختر کوچولو گفت: من همه تیلههامو بهت میدم؛ تو همه شیرینیهاتو به من بده. دختر کوچولو قبول کرد. پسر کوچولو بزرگترین و قشنگترین تیله رو یواشکی واسه خودش گذاشت کنار و بقیه رو به دختر کوچولو داد. اما دختر کوچولو همون جوری که قول داده بود تمام شیرینیهاشو به پسرک داد. همون شب دختر کوچولو با آرامش تمام خوابید و خوابش برد. ولی پسر کوچولو نمی توانست بخوابه چون به این فکر میکرد که همون طوری که خودش بهترین تیلهشو یواشکی پنهان کرده، شاید دختر کوچولو هم مثل اون یه خورده از شیرینیهاشو قایم کرده و همه شیرینیها رو بهش نداده.
نتیجه اخلاقی داستان : عذاب وجدان همیشه مال كسی است كه صادق نیست آرامش مال كسی است كه صادق است لذت دنیا مال كسی نیست كه با آدم صادق زندگی میكند آرامش دنیا مال اون كسی است كه با وجدان صادق زندگی میكند روزي تمام احساسات آدمي گرد هم جمع ميشن و قايم موشک بازي ميکنن ديوانگي چشم ميذاره.همه ميرن قايم ميشن. تنبلي اون نزديکا قايم ميشه. حسادت ميره اون ور قايم ميشه. عشق ميره پشت يه گل رز. ديوانگي همه رو پيدا مي کنه به جز عشق. حسادت عشق رو لو ميده و به ديوانگي ميگه: که رفت پشت گل رز عشق نمياد بيرون ديوانگي هرچي صدا مي زنه عشق بيا بيرون ديوانگي هم يه خنجر ور ميداره همينطور رز رو با خنجرش مي زنه تا عشق پيدا بشه يک دفعه عشق ميگه آخ چشممو کور کردی ديوانگي اشک ميريزه. به دست و پاي عشق میفته. بهش ميگه: من چشم تو رو کور کردم تو هر کاري بگي من انجام ميدم عشق فقط يک چيز از اون می خواد بهش ميگه: با من هم درد شو از اون وقت به بعد ديوانگي هم درد عشق کور شد و بس. قطره اشکی بدرقه ی راهت کنم اما در دل اشک ریختم. تو رفتی و من سکوت رابه فریادی تبدیل کردم واحساس دوست داشتن را به عمق وجودم رساندم که تا ابد چشمان سیاهت در آن جای گیرد. تو رفتی و من بهانه ی تمام دلتنگی هایم را در لحظه ی با تو بودن خلاصه کردم و از عشق تو در دلم معبدی ساختم که در آن هر لحظه به عبادت عشق تو بپردازم من برایت گریه کردم اما تو ندیدی..... اره من برات گریه گردم و می کنم ولی
بیشتر برای خودم برای اینکه به تو که عزیزترینمی نمی تونم بگم دوست دارم به
تو که تو حسرت نگاه کردنت دارم می سوزم نمی تونم نگاه کنم. من جرات نگاه
کردن به تو رو ندارم و تو فکر می کنی اصلا دوست ندارم به خاطر همینم آبمو
که نگاهت بود و نونمو که سلامت بود ازم گرفتی یعنی تو که تا حالا سرپرستی
قلبمو داشتی بی سرپرست رهاش کردی...
هر وقت من یك كار خوب می كنم مامانم به من میگه بزرگ كه شدی برایت یك زن خوب می گیرم. البته زندان آدم را مرد می كند. عزدواج هم آدم را مرد می كند، اما آدم با عزدواج مرد بشود خیلی بهتر است! این بود انشای من سلام خداجون بازم اومدم سراغت باز با یه دله پر با یه دله گرفته نمیدونم چی بگم از کجا شروع کنم فقط اومدم یکم باهات حرف بزنم شاید یکم از این حال و هوا بیام بیرون میدونم که کاری به من نداری اصلا یه زیره چشمی هم به من نگاه نمیکنی چه برسه که بخوای به حرفام گوش بدی اما من میگم شاید یه روزی از کنارم رد بشی منو ببینی حرفامو بشنوی خدایاااااااااااااااااااااا تو این دنیا من فقط به تو اعتماد دارم تو هم به من محل نمیزاری؟! آخه چرااااااااااااااااااااااااااااااا؟ مگه من چی میخوام نمیدونم شاید واقعا توقعم زیاد باشه خدایاااااااااااا میدونم بنده ی خوبی نیستم اما خودت بهم کمک کن خدایااااااااااا الان بعضیا فکر میکنن حتما عشق عاشقی در کاره خدایاااااااااااا فقط خودت میدونی تو دلم چی میگذره پس خودت یه کاریش کن خدایااااااااااااا من ضعیفم طاقت ندارم صبر ندارم خدایییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییا شرمنده ام هرچی بگم شرمنده ام کم گفتم درسته بد هستم اما یه نگاهی به این دله بده هم بنداز باور کن ازت کم نمیشه خدایااااااااااااااااااا دیدی که امسال ماه رمضان رو چجوری شروع کردم خدایااااااااااااااااااا حداقل توی این ماه مبارکت بهم کمک کن دیگه نمیدونم چی بگم میدونم خسته شدی ازم بخدا منم خستم خدایاااااااااااااااااااا خیلی بد حرف زدم میدونم اما درکم کن بچه ها التماس دعا دارم توی این ماه مبارک و بزرگ یکی از رفقا که مدت زیادی نیست که به سمت استادی یکی از دانشگاههای تهران شده نقل میکرد که ...: سر یکی از کلاس هام توی دانشگاه، یه دختری بود که دو، سه جلسه اول،ده دقیقه مونده بود کلاس تموم بشه، زیپ کوله اش رو میکشید و میگفت: استاد! خسته نباشید!!! البته منم به شیوه همه استادهای دیگه به درس دادن ادامه میدادم و عین خیالم نبود! یه روز اواخر کلاس زیر چشمی میپاییدمش! به محض این که دستش رفت سمت کوله، گفتم:
خانوم!!! زیپتو نکش هنوز کارم تموم نشده!!!!! همه کلاس منفجر شد از خنده نتیجه این کار این بود که دیگه هیچ وقت سر کلاس بلبل زبونی نکرد!!!! هیچ وقت هم دیگه با اون کوله ندیدمش توی دانشگاه!!! نتیجه اخلاقی: حواستون جمع استادای جوون دانشگاه باشه! به آغوش تو محتاجم برای حس آرامش .. برای زندگی با تو پر از شوقم ! پر از خواهش .. به دستای تو محتاجم برای لمس خوشبختی .. واسه تسکینه قلبی که براش عادت شده سختی .. به چشمای تو محتاجم واسه تعبیر این رویا .. که بازم میشه عاشق شد تو این بی رحمی دنیا .. به لبخند تو محتاجم که تنها دلخوشیم باشه .. بذار دنیای بی روحم به لبخند تو زیبا شه .. به تو محتاجم و باید پناه هق هقم باشی .. همیشه آرزوم بوده که روزی عاشقم باشی .. بزرگی به انسان شایسته ای گفت: تا چه زمان می خواهی در عالم به سیر و سیاحت بپردازی؟ آن شخص جواب داد: انسان مثل آب است*اگر یک جا بماند می گندد. بزرگ تبسمی نمود و گفت: چرا مانند دریا نباشی که در یک جا ساکن است و متغیر نمی شود و آلایش نمی پذیرد؟ شخص نکته ای عمیق را دریافت و راهیه خانه اش شد. یاد دارم در غروبی سرد سرد، می گذشت از کوچه ما دوره گردی، داد میزد کهنه قالی میخرم. دست دوم جنس عالی میخرم. کاسه و ظرف سفالی میخرم. گر نداری کوزه خالی میخرم. اشک در چشمان بابا حلقه بست. عاقبت آهی کشید بغضش شکست. اول ماه است و نان در سفره نیست. ای خدا شکرت، ولی این زندگیست؟ بوی نان تازه هوشش برده بود. اتفاقاً مادرم هم روزه بود. خواهرم بی روسری بیرون دوید گفت: آقا سفره خالی می خرید؟ در دهه فاطمیه، ایام شهادت دخت مکرم نبی اسلام، قرار داریم. طاهره ای که سراسر زندگی اش سرشار از آموزه های والای انسانی واخلاقی است.از هر سمت وسو که مورد توجه قرار گیرد، معرفت آموز است وسرمشق دهنده است. التماس دعا یا فاطمه الزهرا عشق خوشبختی عشق نمیدونم چی بنویسم فقط میگم دوستت دارم همین دوستت دارم دوستت دارم خب چیکار کنم دوسش دارم دلم میخواد برم یه جای دور که هیچ کس نباشه فقط خودم و خدا باشیم بشینم روبه روش باهاش درد و دل کنم با وجود اینکه میدونم بهم نگاه نمیکنه و به حرفامو گوش نمیده خداجون میدونم سرت شلوغه اما اگه میشه یه وقت هم به من بده میدونم ارزش ندارم لیاقت ندارم بنده ی خوبی نیستم اما فقط یدفعه بیا باهم تنها باشیم و به حرفام گوش بده خداجون چرا تنهام میذاری؟ چرا رهام میکنی؟ مگه من نگفتم تا دستمو ول کنی میفتم چرا صدات میکنم جوابمو نمیدی؟ چرا وقتی در خونتو میزنم در رو به روم باز نمیکنی؟ من بنده ی تو هستم چرا به ذکر یا الله یالله جواب نمیدی؟ آخه چرا؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟ منو به کدوم گناهم مجازات میکنی؟ حداقل بهم بگو تا بدونم نکنه داری امتحانم میکنی؟ خدایا خودت میدونی الان برای امتحان کردنم خیلی زوده بخدا صبر و تحملم کمه از پا میفتمااااااااااااااااااااااااااااااا بیا دستمو بگیر تو که خودت شاهدی دارم چه روزایی رو سپری میکنم بخدا دیگه حال و حوصله کسی رو ندارم اما بخاطر اطرافیانم باید بگم، بخندم، دیگه از ظاهرسازی خسته شدم خداجون خسته ام خسته خسته خسته خداجون چند روز پیش یکی بهم گفت حقته بذار خدا بزنه تو سرت گفت خیلی ضعیفی واقعا اینجوریه؟ دیگه دلیل برای زندگی کردنم یادم رفته برای همین دلیل برای بودن ندارم نمیدونم شاید توقع من خیلی بالاست اما خداجون مگه من چی میخوام فقط یه زندگی آروم و بدون مشکل بخدا فقط همین این خیلی زیاده خداجون ببخش سرتو درد آوردم دیگه تمومش میکنم فقط به خودت پناه میارم خودت کمکم کن خداجون دوستت دارم دوستای گلم برام دعا کنید یه سوال دارم ازت خدا خدایا صدای منو میشنوی؟ خدایا فقط تو از دلم خبر داری خدایا یه نظر به دلم کن خدایا دیدی عیده امسالم چجوری شروع شد؟ خداجون نمیدونم چی شده دیگه حس ندارم که آپ بزنم بچه ها ازتون معذرت میخوام ایندفعه ببخشید دوستتون دارم هنگامی که غروب نگاه های تو را دیدم برای اولین بار در خود شکستم. دلم می خواست چیزی بگویی ولی تو خیلی بی صدا رفتی. رفتنت در روزی رقم خورد که دریا با آن همه بزرگی در مقابل اشک های من کم آورد. انگار رسم روزگار است که خوبان باید بروند... گریه های منو جدی بگیر به خدا از ته دل زار میزنم وقتی نیستی نفسم در نمیاد نفسم رو تو دلم دار میزنم اگه هق هق میکنم توی شبام آخه دلتنگ چشای تو میشم به خدا دست خودم نیست نمیشه کمکمک دارم گدای تو میشم من به چشمای تو محتاجم و بس بی تو دق مرگ میشم کنج قفس کاش می شد بهت بگم دوستت دارم به خدا صحبت عشقه نه هوس از کجا آغاز کنم
آنها از صمیم قلب یکدیگر را دوست داشتند.
زن جوان: یواشتر برو من می ترسم!
مرد جوان: نه،اینجوری خیلی بهتره!
زن جوان: خواهش می کنم،من خیلی میترسم
مردجوان: خوب،اما اول باید بگی دوستم داری
زن جوان: دوستت دارم،حالا می شه یواشتر برونی!؟
مرد جوان: مرا محکم بگیر
زن جوان: خوب،حالا می شه یواشتر برونی؟!
مرد جوان: باشه،به شرط این که کلاه کاسکت مرا برداری و روی
سرت بذاری،آخه نمی تونم راحت برونم،اذیتم می کنه!
روز بعد در روزنامه ها نوشتند...
برخورد یک موتورسیکلت با ساختمانی حادثه آفرید.در این سانحه
که بدلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد،
یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری در گذشت
مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود پس بدون این که زن
جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت
و خواست برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش
رفت تا او زنده بماند.
و این است عشق واقعی. عشقی زیبا
یکی را دوست میدارم همان کسی که شب و روز به یادش هستم و لحظات سرد زندگی را با گرمای عشق او میگذرانم.
کسی را دوست میدارم که میدانم هیچگاه به او نخواهم رسید و هیچگاه نمیتوانم دستانش را بفشارم.
یکی را دوست میدارم ، بیشتر از هر کسی ، همان کسی که مرا اسیر قلبش کرد.
یکی را دوست میدارم ، که میدانم او دیگر برایم یکی نیست ، او برایم یک دنیاست.
یکی را برای همیشه دوست میدارم ، کسی که هرگز باور نکرد عشق مرا!
کسی که هرگز اشکهایم را ندید و ندید که چگونه از غم دوری و دلتنگی اش پریشانم.
یکی را تا ابد دوست میدارم ، کسی که هیچگاه درد دلم را نفهمید و ندانست که او در این دنیا تنها کسی است که در قلبم نشسته است .
یکی را در قلب خویش عاشقانه دوست میدارم ، کسی که نگاه عاشقانه مرا ندید و لحظه ای که به او لبخند زدم نگاهش به سوی دیگری بود .
آری یکی را از ته دل صادقانه دوست میدارم ، کسی که لحظه ای به پشت سرش نگاه نکرد که من چگونه عاشقانه به دنبال او میروم .
کسی را دوست میدارم که برای من بهترین است ، از بی وفایی هایش که بگذرم برای من عزیزترین است.
یکی را دوست میدارم ولی او هرگز این دوست داشتن را باور نکرد.
نمیداند که چقدر دوستش دارم ، نمی فهمد که او تمام زندگی ام است .
یکی را با همین قلب شکسته ام ، با تمام احساساتم ، بی بهانه دوست میدارم.
کسی که با وجود اینکه قلبم را شکست اما هنوز هم در این قلب شکسته ام جا دارد.
یکی را بیشتر از همه کس دوست میدارم ، کسی که حتی مرا کمتر از هر کسی نیز دوست نمیدارد.
یکی را دوست میدارم…
با اینکه این دوست داشتن دیوانگیست اما…
من دیوانه تنها او را دوست میدارم.
در مجالي که برايم باقيست
باز همراه شما مدرسه اي مي سازيم
که در آن همواره اول صبح
به زباني ساده
مهر تدريس کنند
و بگويند خدا
خالق زيبايي
و سراينده ي عشق
آفريننده ماست
مهربانيست که ما را به نکويي
دانايي
زيبايي
و به خود مي خواند
جنتي دارد نزديک ، زيبا و بزرگ
دوزخي دارد – به گمانم -
کوچک و بعيد
در پي سودايي ست
که ببخشد ما را
و بفهماندمان
ترس ما بيرون از دايره رحمت اوست
باز همراه شما مدرسه اي مي سازيم
که خرد را با عشق
علم را با احساس
و رياضي را با شعر
دين را با عرفان
همه را با تشويق تدريس کنند
لاي انگشت کسي
قلمي نگذارند
و نخوانند کسي را حيوان
و نگويند کسي را کودن
و معلم هر روز
روح را حاضر و غايب بکند
هيچ کس چيزي را حفظ نبايد بکند
مغز ها پر نشود چون انبار
قلب خالي نشود از احساس
درس هايي بدهند
که به جاي مغز ، دل ها را تسخير کند
از کتاب تاريخ
جنگ را بردارند
در کلاس انشا
هر کسي حرف دلش را بزند
تا ، کسي بعد از اين
باز همواره نگويد:"هرگز"
و به آساني هم رنگ جماعت نشود
زنگ نقاشي تکرار شود
رنگ را در پاييز تعليم دهند
قطره را در باران
موج را در ساحل
زندگي را در رفتن و برگشتن از قله کوه
و عبادت را در خلقت خلق
و طبيعت را در جنگل و دشت
مشق شب اين باشد
که شبي چندين بار
همه تکرار کنيم :
عدل
آزادي
قانون
شادي
امتحاني بشود
که بسنجد ما را
تا بفهمند چقدر
عاشق و آگه و آدم شده ايم
باز همراه شما مدرسه اي مي سازيم
که در آن آخر وقت
به زباني ساده
شعر تدريس کنند
و بگويند که تا فردا صبح
خالق عشق نگهدار شما
![[تصویر: 4601mj1q9w_resize_2.jpg]](http://www.mobin-group.com/image/reg/images/4601mj1q9w_resize_2.jpg)
تا به حال من پنج تا كار خوب كرده ام و مامانم قول پنج تایش را به من داده است.
حتمن ناسرادین شاه خیلی كارهای خوب می كرده كه مامانش به اندازه استادیوم آزادی برایش زن گرفته بود. ولی من مؤتقدم كه اصولن انسان باید زن بگیرد تا آدم بشود ، چون بابایمان همیشه میگه مشكلات انسان را آدم می كند.
در عزدواج تواهم خیلی مهم است یعنی دو طرف باید به هم بخورند. مثلن من و ساناز دختر خاله مان خیلی به هم می خوریم.
از لهاز فكری هم دو طرف باید به هم بخورند، ساناز چون سه سالش است هنوز فكر ندارد كه به من بخورد ولی مامانم میگه این ساناز از تو بیشتر هالیش میشه.
در عزدواج سن و سال اصلن مهم نیست چه بسیار آدم های بزرگی بوده اند كه كارشان به تلاغ كشیده شده و چه بسیار آدم های كوچكی كه نكشیده شده. مهم اشق است !
اگر اشق باشد دیگر كسی از شوهرش سكه نمی خواهد و دایی مختار هم از زندان در می آید من تا حالا كلی سكه جم كرده ام و می خواهم همان اول قلكم را بشكنم و همه اش را به ساناز بدهم تا بعدن به زندان نروم.
مهریه و شیر بلال هیچ كس را خوشبخت نمیکنه. همین خرج های ازافی باعث می شود كه زندگی سخت بشود و سر خرج عروسی دایی مختار با پدر خانومش حرفش بشود دایی مختار می گفت پدر خانومش چتر باز بود.. خوب شاید حقوق چتر بازی خیلی كم بوده كه نتوانسته خرج عروسی را بدهد. البته من و ساناز تفافق كرده ایم كه بجای شام عروسی چیپس و خلالی نمكی بدهیم. هم ارزان تر است ، هم خوشمزه تراست تازه وقتی می خوری خش خش هم می كند!
اگر آدم زن خانه دار بگیرد خیلی بهتر است و گرنه آدم مجبور می شود خودش خانه بگیرد. زن دایی مختار هم خانه دار نبود و دایی مختار مجبور شد یك زیر زمینی بگیرد. میگفت چون رهم و اجاره بالاست آنها رفته اند پایین! اما خانوم دایی مختار هم می خواست برود بالا! حتمن از زیر زمینی می ترسید. ساناز هم از زیر زمینی می ترسد برای همین هم برایش توی باغچه یك خانه درختی درست كردم. اما ساناز از آن بالا افتاد و دستش شكست.. از آن موقه خاله با من قهر است.
قهر بهتر از دعواست. آدم وقتی قهر می كند بعد آشتی می كند ولی اگر دعوا كند بعد كتك كاری می كند بعد خانومش می رود دادگاه شكایت می كند بعد می آیند دایی مختار را می برند زندان!
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
زندگی یک بازی درد آور است
زندگی کردیم اما باختیم
لمس باید کرد این اندوه را
زندگی را باهمین غمها خوش است
زندگی را خوب باید آزمود . اهل صبرو غصه و اندوه بود
انشاالله که توی این روزا حاجت روا بشین![]()
دوستت دارم![]()
بهت بگم؟
آخه رفقام میگن یه چیزی داری به نام مرگ
میگن وقتی آدم به بن بست میرسه
میگن وقتی از همه چیز میبره
میگن وقتی که به نه خط میرسی
خیلی چیزه خوبیه
میگن اگه خدا نده مرگو خودتم میتونی بگیریش
رفقا اسمشو گذاشتن خودکشی
نمیدونم چه جوریه؟
تا حالا حسش نکردم
تا حالا درکش نکردم
ولی میگن خیلی باحاله
حالا خدا رسیدم ته خط
یه حرف باهات بیشتر ندارم
یا مرگه رو بهم بده یا خودم میگیرمش این مرگو ازت
اگه دوست داری برم بهشت خودت بده این مرگو
اگه دوست داری این عاشق خسته بعد از مرگ بره جهنم بهم نده
بزار خودم بگیرمش ازت
بزار خودم خودکشی کنم
تا اونجا هم از گرمای عشقم همیشه آتیش جهنمو گرم نگه دارم
خدا جون نگو نه دیگه
آخه بدون اون دیگه نمیشه
رسیدم ته خط
حرف آخرم باهات اینه
یا مرگو بده
یا میگیرم ازت
داستان عظمت عشق را؟
داستان لطيف عشق، حکایتی که به وسعت همه بودن است
داستانی که حقیقتی ساده است از عشقی که او به من ارزانی می کند
از کجا شروع کنم....
با اولین سلامش
چنان معنایی به زندگی پوچ من بخشید
که پس از او، دیگر هرگز عشقی برایم معنا ندارد
او به زندگیم پای گذاشت و زیستنم را سامان بخشید
































